شيشه اي مي شكند... يكنفر مي پرسد که چرا شيشه شكست؟ باد سرد وحشي، مثل يك كودك شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود شكست هيچ كس هيچ نگفت قصه ام را نشنيد یعنی حتی دل من ارزشش از شیشه هم کمتر بود.؟ (معذرت چند وقتي درگير استاد بوديم كه نمره بده)
مادري مي گويد:شايد اين رفع بلاست...
يك نفر زمزمه كرد:
كاش آنشب كه دلم، مثل آن شيشه ي مغرور به دست تو شكست...
عابري خنده كنان مي آمد، تكه اي از آن را بر مي داشت، مرحمي بر دل تنگم مي شد...
آن شب اما ديدم... 
+ نوشته شده در ساعت 17:40 توسط R.A |
بدبخت شدم...................
+ نوشته شده در ساعت 11:13 توسط R.A |
سلام به همه من برگشتم بعد از مدت ها........
اومدم چون دلم تنگ شد...
حرف های تازه زیاد دارم .
سر بزن.

+ نوشته شده در ساعت 19:7 توسط R.A |
خیره شدم به عکس خودم توی آینه .باورم نمیشه این منم؟ این چشمهای بی جون؟ این بدن بی رمق؟ با خودم غریبه شدم.انگار تا قبل از این ماجراها خودم و نمیشناختم و حالا یک لایه ازم برداشته شده و فهمیدم که من همیشه اونی نبودم که فکر میکردم.باورم نمیشه هیچوقت باور نداشتم که تا این حد میتونم ضعیف باشم همیشه توی هر موقعیتی میتونستم خودم و کنترل کنم و حداقل بقیه نفهمن که چی داره به سرم میاد اما این روزها انگار مامان هم فهمیده که من شرایطم عادی نیست .آبجی کوچیکه هم که هیچوقت شرایط و نمیتونست درک کنه تا براش توضیح بدی فهمیده که من یک چیزیم هست
هنوز نمیتونم بفهمم چی وادارم میکنه که بمونم که اینهمه تورو کم داشته باشم تو لحظه هام که نتونم به زندگی عادی خودم برگردم. من همونی هستم که خیلی راحت آدمهارو نادیده میگرفتم؟ وقتی میدیدم داره به شخصیتم توهین میشه کنارشون میذاشتم؟ من همونی هستم که حرفهای حتی خیلی عاشقونه آدمها هم نمیتونست تصمیم من و عوض کنه؟ این من جدید از کجا سر و کله اش پیدا شدهه که نمیتونم راحت تصمیم بگیرم که نمیتونم نادیده بگیرمت؟ از خودم بدم اومده .. اگر یکی این داستان و برام تعریف میکرد بدون هیچ تردیدی میگفتم بهش که تمومش کن که بیرونش کن از ذهن و دلت اما حالا که خودم در شرایطش قرار گرفتم نه میخوام نه میتونم..نمیدونم چی به سرم اومده .نمیدونم چرا اینهمه بی حال شدم نمیدونم چرا هیچی برام مهم نیست دیگه و فقط تورو میخوام..نمیدونم چرا هر جایی که میرم با هر کی که حرف میزنم فقط یاد تو هستم و خاطرات با تو بودن برام زنده میشه . نمیدونم چرا اینهمه برام مهم شدی ..چرا فقط منتظر زنگ تو هستم .. حالم از این موبایل لعنتی داره بهم میخوره که روزی ۱۰۰۰۰۰ بار چک میشه و هر دفعه به امید میس از تو..اما .....که ازت خبر ندارم. میدونم همش بچه بازیه از نظر تو بچه بازیه.. منم یکی از عروسکهای دورو برتم..میدونم باهام روراست نیستی میدونم حسی نیست اما نمیخوام قبول کنم.. نمیدونم شاید هم باشه .بهر حال تو هم حق داری.. هیچ قانونی نمیگه تو مجبوری فول تایم پیش من باشی با من باشی باهام حرف بزنی.. چی داره به سرم میاد واقعا؟؟ این عشقه یا عادت؟ مجبورم نکن با خودم دشمن بشم که همه سختیهاشو به جون بخرم و یک دفعه گم و گور بشم مجبورم نکن بلایی سر خودم بیارم که مثل ۲ ماه پیش فقط ازم یک مرده متحرک بمونه بدون هیچ احساسی که هر شب اشکهای روی گونه هام یادم بندازه که تو دیگه نیستی.. مجبورم نکن پشت کنم به همه دنیا ..بمون برام همونطور که من میخوام برات بمونم.. دوستم داشته باش همونطور که من نمیتونم دوستت نداشته باشم.. میدونم یعنی مطمئنم که یه روز میفهمی هیچکسی توی این دنیا اندازه من برات صداقت خرج نکرده که اگر هم میخواستم نمیتونستم جز این باشم ..نذار دیر بشه .. من به فرداها کاری ندارم فقط دلم میخواد همین روزهایی که پیش رو داریم و با هم باشیم که فکر فرداها بیهوده تر از هر کار بیهوده ای توی این دنیاست.. یک جورایی میخوام تکلیفم و روشن کنی .. یک جورایی بهم بفهمون که هستی یا نه از معلق بودن بین زمین و آسمون حالم بهم میخوره.آخه چقدر تو بی انصافی .. بازی و تو شروع کردی تو به اینجا رسوندی چون خواسته قلبیت بود حالا هم که من حرفی ندارم .مگه اون روزهایی که رفته بودی من چیزی گفتم؟شکایت کردم؟ فقط میخوام بهم بگی که واقعا هستی یا نه... مابقی ماجرا به تو ربطی نداره.من میمونم و یک غرور نیم بند و شخصیتی که سعی میکنم تکه های شکسته اش و بند بزنم هر چند که میدونم مثل روز اول نمیشه و ذهنی که هر چند نمیتونه فراموشت کنه اما میفهمه که مجبوره ..قلبی که یاد گرفته دنج ترین جای خودش و به تو بده و با موضوع منطقی کنار بیاد ..هر چند که منطق حالیش نیست اما صاحبش بهش فهمونده که بعضی جاها هیچ چاره ای نیست جز اینکه با موضوع منطقی برخورد کنه.. بدن بی جونی میمونه که خوب بلده توی اینطور شرایط باید فقط از خودش کار بکشه که شبها اونقدر خسته باشه نتونه بهت فکر کنه.. هر چند که تو خوابش بیای.. فقط اجازه داره بی صدا کاملا بی صدا وقتی تورو کم میاره وقتی دلش برات پر میکشه وقتی میخواد که باشی و تو نیستی چند قطره اشک بخاطر بدبختی خودش بریزه و سرخی چشمهاشو از حساسیت وانمود کنه و ظاهرا بخنده که آره همه چیز خوبه و بزرگترین غمش چند لکه روی ماشینشه. دلم برای خودم میسوزه که چقدر بی گناه توی دام این عشق لعنتی ممنوعه افتادم.که میتونست اینجوری نباشه اما شد. ۸ ماه میشه که خوب نخوابیدم که فرصت انجام خیلی از کارهارو از خودم گرفتم چون تو اومدی تو زندگیم.. اونقدر مهارت داشتی که تا به خودم جنبیدم دیدم فرو رفتم توی عشقی که عاشقی فقط ادعا میکنه من و از خودش بیشتر هم بیشتر دوست داره که من براش مهم هستم ..اونقدر آروم آروم توی بازی وارد شدی که چشم باز مردم و دیدم هستی فقط همین . همدم تنهاییهام این روزها فقط استوانه های سفیدی شده که یکی پس از دیگری دود میشه ..کاش میشد فکر تو هم مثل دود از ذهنم بیرون بره.. که دیگه اگر هم بخوام نتونم بهت فکر کنم. کاش جای خالیه تورو یکی برام پر کنه که بتونم تحملش کنم. کاش اصلا خودت بیای خودت باشی و قول بدی که بمونی بدون دروغ بدون حساب کتاب بدون تردید...
+ نوشته شده در ساعت 12:46 توسط R.A |