بر گشتم منتظر باشین....................
+ نوشته شده در ساعت 21:20 توسط R.A |
شيشه اي مي شكند... يكنفر مي پرسد که چرا شيشه شكست؟ باد سرد وحشي، مثل يك كودك شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود شكست هيچ كس هيچ نگفت قصه ام را نشنيد یعنی حتی دل من ارزشش از شیشه هم کمتر بود.؟ (معذرت چند وقتي درگير استاد بوديم كه نمره بده)
مادري مي گويد:شايد اين رفع بلاست...
يك نفر زمزمه كرد:
كاش آنشب كه دلم، مثل آن شيشه ي مغرور به دست تو شكست...
عابري خنده كنان مي آمد، تكه اي از آن را بر مي داشت، مرحمي بر دل تنگم مي شد...
آن شب اما ديدم... 
+ نوشته شده در ساعت 17:40 توسط R.A |
بدبخت شدم...................
+ نوشته شده در ساعت 11:13 توسط R.A |
سلام به همه من برگشتم بعد از مدت ها........
اومدم چون دلم تنگ شد...
حرف های تازه زیاد دارم .
سر بزن.

+ نوشته شده در ساعت 19:7 توسط R.A |